تبلیغات
پارادیک - خدا ، من، شیخ و زن


خدا ، من، شیخ و زن

نوشته شده توسط:سام محمودی
یکشنبه 12 دی 1389-04:28 ب.ظ


زن
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی،
مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین
گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به
زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از
آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی
كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب
او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند
مراقب باش....


و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.


شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است
و این از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو....
گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی
او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.


هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا
كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر
تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی
آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی
درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی
كه او بسیار شكننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و
ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر
میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار
كنم...
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و
چاه ویل تهدید كردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش
نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجیح
دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند ..



تاریخ آخرین ویرایش:- -