تبلیغات
پارادیک - اگر خانم ها به سربازی بروند!!!


اگر خانم ها به سربازی بروند!!!

نوشته شده توسط:سام محمودی
شنبه 15 آبان 1389-03:38 ب.ظ

صبحگاه: 
فرمـانده: پس این سـربازه ‌ها کجـان؟ 
معاون: قربـان همـه تا صبـح بیدار بودن داشتن غیـبت می کـردند ! 
ساعت ۱۰ صبح همه بیدار می شوند … 
- سلام سارا جان 
- سلام نازنین، صبحت بخیر 
- عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر 
- سلام نرگس 
- سلام معصومه جان 
- ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی … 
صبحانه: 

- وا… آقای فرمانده، عسل ندارید؟ 
- چرا کره بو میده؟ 
- بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه 
- آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم 

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه 

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید 
- وا نه، لباسامون خاکی میشه … 
- آره، تازه پاره هم میشه … 
- وای وای خاک میره تو دهنمون … 
- من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا … 

ناهار 

- این چیه؟ شوره 
- تازه، ادویه هم کم داره 
- فکر کنم سبزی اش نپخته باشه 
- من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم 
- من هم همینطور چون جوش میزنم 
- فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید! 
- بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟ 
- برو خودت غذا درست کن 
- والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو … 
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد 

بعد از ناهار 

فرمانده: کجان اینا؟ 
معاون: رفتن حمام 
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود… 
- هوووو…. بی شعور 
- مگه خودت خواهر مادر نداری… 
- بی آبرو گمشو بیرون… 
- وای نامحرم… 
- کثافت حمال… 
کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است! 

بعد از ظهر 
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟ 
- یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟ 
- جوجه بدون برنج 
- رژیمی عزیزم؟ 
- آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم. 

شب در آسایشگاه 

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟ 
فرمانده: بله بسیار زیاد! 
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم 
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!! 

فرمانده میره تو آسایشگاه 

- وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو 
- راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو 
- فرمانده: بلندشید برید بخوابید! 
- همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو هم نشسته اند 
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟ 
- واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم. 
- آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده 
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی. 
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی 
- ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا! 
و این داستان ادامه دارد ...


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 15 آبان 1389 03:44 ب.ظ