تبلیغات
پارادیک - یک شب من و همسرم توی رختخواب


یک شب من و همسرم توی رختخواب

نوشته شده توسط:سام محمودی
دوشنبه 10 آبان 1389-08:28 ب.ظ


جریانات رخت‌خوابی اصولاً از جذاب‌ترین موضوعات درزندگیه بشریه. یك جورایی هم در دنیا اینطوری شده كه اصولاً آقایون بایددنبال این مسائل بدوبدو كنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبارعلیه آقایون استفاده‌كنن. به هر حال این جریان واقعیتیه كه هر روز در كنارهر آدمی اتفاق می‌افته. 

و اما داستان: 

یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كهاحتمال وقوع هر حادثه ای هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشتو به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی." 

بهش گفتم اخه چراااا؟ 

و خانم اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد: 

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی! 

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد: 

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟ 

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همینمن هم با افسردگی خوابیدم و فقط غصه خوردم که چرا در مورد من این فکر رومیکنه... 

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم.با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم. 

خانم چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت همتوی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس. 

حضورتون عرض كنم كه خانمم از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من رو امتحان كنه. چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجوداینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم." 

خانمم در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها کافیه. بیا بریم حساب كنیم." 

در همین لحظه بود كه من بهش گفتم: "نه عزیزم من حالش رو ندارم." 

با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟" 

بهش گفتم عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه." 

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كهبرات می‌خرم؟" 

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته ولی فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره.
"
 


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 10 آبان 1389 08:30 ب.ظ